کلمه ها را در برابر حرفهایت گم می کنم
و با شوقی عجیب انشایت می کنم
تا بدانی لال بودنم نه از سردی
بلکه از آن «نخ» ی ست که به لبانم دوخته اند...!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:33 توسط : میکا ئیل
کلمه ها را در برابر حرفهایت گم می کنم
و با شوقی عجیب انشایت می کنم
تا بدانی لال بودنم نه از سردی
بلکه از آن «نخ» ی ست که به لبانم دوخته اند...!
بیا رها باشیم
فارغ از دلبستگی ها
رکاب بزنیم این دنیا را
بیا در حصار قاب این دنیا
پنجره ای بسازیم رو به خانه ی خدا
بیا برسیم به انتهای زمان
آنجا که آرزوهایمان بادبادک وار به اوج می رسند
فالگیر خودش گفت
آخر دنیا به هم می رسیم!
نوشتن و بازی بازی روی این سطر های ناموزون را عجیب دوست دارم...
هرجند کلمه ها ناچیز... هرچند دستان من ناتوان... هرچند قلم روان باشد...
باز هم میشود تو را سیاه مشق هر شبم کنم...
!
تکلیف امشب:
تورا به نام کوچکت مشق می کنم!
غلط نمی نویسم،قول می دهم.
وقتی در تنهایی خودم قدم میزنم،
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم میزند.
چه پریشانی لذت بخشی است، دلتنگ توبودن....
دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده
برای دیدنت...
دیشب در خواب منتظر آمدنت بودم،
اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در خواب هم حس کردم...
روی دست خودم مانده ام
آینه را زیر و رو می کنم
حتی می تکانم
خبری از من نیست
چهره ام را گم کرده ام!
مرا اگر می بینید
یقینآ
آن من
تصویر تداوم یافتهی ذهن شماست....!
این پست پاک شد دوباره آپ کردم
من روحم را حبس نکرده ام.
به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشیدام.
خدا زیاد هم بزرگ نیست.
خدا در آغوش من جا می شود٬
شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است.
خدا را در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم.
تب میکنم و هذیان می گویم.
خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی میشوم.
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی.
ومن خوب میدانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند.
می دانم زیاد مهمان نخواهم بود.
این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است.
زمان میگذرد.
همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم.
من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم باید قدم بزنم.
مدتی هست که خیلی افسرده ام.
از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد.
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام.
و از این متآسفم.
و بیشتر از این تآسف می خورم که
روزهای که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم
نا خواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم.
من این روزها مدام هذیان می گویم
آسمان برای من بنفش است!!
باید کمی قدم بزنم...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو نا گذیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
« قیصر امین پور»
از وب کافه پوستر
چشم من به جز خودم
به هیچ کس دیگر تعلق ندارد
و من آن ها را بر گونه های تر و تازه ام
که باد سخنان شما،
پژمرده اش می سازد،
سنجاق می کنم
نکند همین فردا صبح زود بیاید!
نمی شود آمدنش را
به تآخیر انداخت؟
چه خوب می شد
اگر می توانستم
در همین امروز و همینجا بمانم
آن هم فقط با تو!
« پاول ما آر»
پوچ و بي معني است ؛ عقل ميگويد.
هست، آنچه هست ؛ عشق ميگويد .
شكست است؛ حسابگري ميگويد.
رنج است؛ ترس ميگويد.
اميدي به آينده نيست ؛ دورانديشي ميگويد.
ننگ است ؛ غرور ميگويد.
هست ، آنچه هست ؛ عشق ميگويد .
غيرممكن است، تجربه ميگويد.
حماقت است؛ احتياط ميگويد.
هست آنچه هست؛
اریش فرید شاعر اتریشی
نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم
یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم.
نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.
می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.
((برتولت برشت))
انسان می تواند
بی آنکه انسان بزرگی باشد،
انسانی آزاده باشد.
اما هیچ انسانی نمی تواند،
بی آنکه آزاد باشد،
انسان بزرگی باشد.(ازنامه خلیل جبران)
درباره خویشتن خویش اندیشیدن، وحشتناک است.اما این تنها راه صمیمانه کار است:
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم. اندیشیدن به جنبه های زشتم،
اندیشیدن به جنبه های زیبایم. ودر شگفت شدن از آنها. چه آغازی می تواند محکم تر و استوار تر از این باشد؟ از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم، جز از خویشتن خویشم؟
د لواپس شادمانی تو هستم (گزینه نامه های عاشقانه خلیل جبران و ماری هاسکل)/ ماه ریز...............
در میان زنجیره بی پایان بی ایمانان ,
در شهرهای اکنده از ابلهان,...
ای من , ای زندگی! به چه باید دل خوش داشت ؟
( پاسخ )
به اینکه تو اینجایی - که زندگی هست و یگانگی
که نمایش بزرگ هنوز برجاست ,
تا تو هم کلامی بر آن بیفزایی . "
والت ویتمن
دست در دست هم در حیاط مدرسه٬
صحبت های بی ریا و پاک یاد اردوهای مدرسه٬ شوق دیدار هم پس ازتعطیلات٬
همه وهمه گذشته و دوستی ها
در آلبوم عکس خاطره شد.
آنقدر گرد خوشگل بود که فکرش رانمی توانی بکنی.
بعدفکر کردم برای خودم نگهش دارم٬
و پیش خودم بخوابانمش
برایش لباس خواب درست کردم٬
یک بالش هم برای زیر سرش
دیشب دیدم گذاشته رفته٬
اما پیش از رفتن جایش راخیس کرده بود!
شل سیلور استاین